رهایی

دلم آزادی می خواد، یه آزادی بی حد و حصر...

 

از دیوار‌های دور و برم خسته شدم، تا می آم بلند بشم مدام سرم می‌خوره به محدوده‌های تنگ وجودم

کویر دلم تجلی خشونت و خشکی شده؛ پژمرده است، از آسمونش بارون آفتاب می بارد و از متن آن طوفانهای سهمگین شن

دلم هوای خدایی را کرده که میشه سر گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریست...

 کاش بارون بباره... 

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریادوسکوت

وقتی بهار هست وقتی زیبایی هست وقتی خدایی هست که هرلحظه با اوبودن وجود را سرشار می کند از عشق ومحبت چرا یاس چرا قدم زدن درهوایی که جز غم و اضطراب راهی در آن نیست خدا همیشه هست در تمام لحظات غم و شادی همیشه شانه هایش تکیه گاه است وقتی به راستی و با تمام وجود بخوانیش خدایا شکرت به خاطر اینهمه عظمت خدای من شکرت

حمید

سلام امیرجان خوشحالم که به من سرزدی از مطلبت بسیار لذت بردم امیدی دوباره در من دمید... موفق وپیروز باشی

رزا

سلام متن زیبایی بود لذت بردم ممنون که به وبم سرزدی بازم بیا خوشحال میشم

طه

= = = = = = ===============من قاتل سینمای خودمان هستم = = = = =

نفیس

منم دلم هوای همون خدا رو کرده .. خوشحالم که به روز کردی

محبوب

دوست من سلام بسیار ساده و زیبا نوشتی ای کاش باران بیاید باران باران باران شوینده هر بدی و زشتی است کاش ما هم بارانی بودیم موفق باشید

سعید

مرسی از حضورت. امیدوارم نوشتنت ادامه پیدا کنه.

پانی

ممنونم به وبلاگم سر زدی بازم بیا خوش حال می شوم نظر یادت نرود[لبخند]

ناهید

خیلی زیبا می نویسی.به دل می شینه این دیوار های دور و برمون و خودمون ایجاد می کنیم.حالا یا با نوع نگرشمون یا با اجازه دادن به دیگران که این دیوار محدودیت و برامون می سازند. اگه بخوایم بارونم می باره.فقط باید خواست دوست عزیز[گل][گل][گل]